عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
991
زبدة التواريخ ( فارسى )
چنان شاهزادهء عدل شعار و جوانبخت دولتيار جاى آن بود كه بهجاى اشك از ديده خون فشانند و از سوز دل و حرقت سينه مضمون اين بيت « [ 1 ] » بر زبان رانند : شعر « [ 2 ] » گر بهقدر سوزش دل چشم من بگريستى * مرغ و ماهى تنبهتن بر حال من بگريستى آخر الامر چون معلوم و محقّق است كه از جزع و فزع كارى نمىگشايد و در امثال اين وقايع جز صبر و ثبات نمىشايد به قضاى الهى راضى شده « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ « [ * ] » » « 1 » بر خود خواندند و با يكديگر « [ 3 ] » گفتند : مصراع صبر كن اى دل كه صبر سيرت اهل صفاست حضرت صاحب قرانى اشارت فرمود تا جهت روح مطهّر او انواع صدقات به مستحقّان رسانيدند و ختمات كريمه فرمود سماطها كشيدند و آشها دادند . آخر الامر حضرت صاحب قرانى به مواعظ و نصايح دفع تواتر هموم فرموده خاطرها را متسلّى گردانيد و ايشان را به نوازش و اكرام و خلعت و انعام مخصوص گردانيده اجازت مراجعت فرمود . آرى اكابر ما تقدم چه خوش فرمودهاند « [ 4 ] » : شعر « [ 5 ] » چه خوش باغيست باغ زندگانى * گر ايمن باشد از باد خزانى چه خرّم كاخ شد كاخ زمانه * گرش بودى اساس جاودانه از آن سرد آمد اين قصر دلاويز * كه چون جا گرم كردى گويدت خيز * * * چو هست اين دير خاكى « [ 6 ] » سست بنياد * به باده بر دهيدش « [ 7 ] » زود بر باد ز فردا و ز دى كس را نشان نيست * كه آن رفت از ميان وين در ميان نيست يك امروزست ما را نقد ايّام * برو هم اعتمادى نيست تا شام [ 230 - آ ]
--> ( [ 1 ] ) - م و ل : ابيات . ( [ 2 ] ) - م : ندارد ، ت : بيت . ( [ 3 ] ) - ت : « با يكديگر » ندارد . ( [ 4 ] ) - ت : از « آرى اكابر ما . . . » تا اينجا ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : ندارد . ( [ 6 ] ) - ل : خاك . ( [ 7 ] ) - ت : بردهندش . ( [ * ] ) قسمتى از آيه 156 ، سوره 2 . ( 1 ) - - - ) زبده ، بخش دوم ، ج / 1 ، ص 44 .